کابالای Neoplatonism-نئوپلاتونیسم

پلاتو Plato در Neoplatonism

Plato (افلاطون) یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان یونان باستان است که حدود ۴۲۷ تا ۳۴۷ پیش از میلاد می‌زیست. او شاگرد Socrates و استاد Aristotle بود؛ یعنی سه نسلِ بنیادین فلسفهٔ یونان را به هم پیوند می‌دهد.

افلاطون در شهر Athens زندگی می‌کرد و مدرسه‌ای به نام «آکادمی» بنیان گذاشت که از نخستین مراکز رسمی آموزش فلسفه در جهان غرب به شمار می‌رود.

اندیشه‌های اصلی افلاطون

  1. نظریهٔ مُثُل (Forms)
    او معتقد بود جهان محسوس که با حواس درک می‌کنیم، کامل و حقیقی نیست. حقیقتِ اصیل در «عالم مُثُل» قرار دارد؛ جهانی غیرمادی و ابدی که الگوهای کاملِ هر چیز در آن وجود دارد. مثلاً زیباییِ مطلق یا عدالتِ مطلق در آن عالم است، و آنچه در این دنیا می‌بینیم سایه‌ای از آن‌هاست.
  2. دوگانگی روح و بدن
    افلاطون روح را برتر از بدن می‌دانست و معتقد بود روح پیش از تولد در عالمی برتر حضور داشته و پس از مرگ نیز باقی می‌ماند.
  3. فلسفه به‌عنوان راه رهایی
    از نظر او، شناخت حقیقی از طریق عقل و تفکر فلسفی حاصل می‌شود، نه صرفاً از راه حواس. فلسفه راهی برای رسیدن روح به حقیقت است.
  4. اندیشهٔ سیاسی
    در کتاب معروفش «جمهوری»، جامعهٔ ایده‌آل را توصیف می‌کند و می‌گوید بهترین حاکمان، «فیلسوف‌ـ‌پادشاهان» هستند؛ یعنی کسانی که حقیقت را می‌شناسند.

Neoplatonism یا «نوپلاطونیسم »

Neoplatonism یا «نوپلاطونی‌گری» مکتبی فلسفی ـ عرفانی است که در قرن سوم میلادی شکل گرفت و تفسیر و بسطی معنوی از اندیشه‌های Plato به شمار می‌رود. برجسته‌ترین نمایندهٔ آن Plotinus بود. این جریان فلسفی کوشید نظامی منسجم دربارهٔ منشأ جهان، مراتب هستی و امکان بازگشت انسان به حقیقت مطلق ارائه دهد.در نوپلاطونی‌گری، اساس هستی «واحد» یا حقیقت مطلق است؛ اصلی فراتر از عقل و توصیف، که همهٔ موجودات از آن سرچشمه می‌گیرند. این مکتب جهان را حاصل «صدور» (emanation) می‌داند، نه آفرینش دفعی.

همان‌گونه که نور از خورشید می‌تابد بی‌آنکه از خورشید جدا شود، مراتب هستی نیز از «واحد» صادر می‌شوند. ترتیب این مراتب چنین توصیف می‌شود: نخست «عقل کل» (Nous)، سپس «نفس کل» (World Soul)، و در نهایت جهان مادی. هر مرتبه نسبت به مبدأ خود کمال کمتری دارد، اما همچنان پرتوی از همان حقیقت نخستین است.در این نظام، انسان موجودی است که ریشه در مراتب بالاتر دارد و می‌تواند از طریق تزکیهٔ نفس، شهود و سلوک درونی، به سرچشمهٔ خویش بازگردد. بنابراین نوپلاطونی‌گری صرفاً یک نظریهٔ فلسفی نیست، بلکه راهی معنوی برای اتحاد دوباره با حقیقت مطلق نیز به شمار می‌آید.به همین دلیل، برخی پژوهشگران شباهت‌هایی میان این مکتب و ساختار عرفانی کبالا مشاهده کرده‌اند؛ از جمله ایدهٔ حقیقت نامتناهی و تجلی تدریجی آن در مراتب مختلف هستی، و نیز مفهوم بازگشت روح به مبدأ. البته این شباهت‌ها به معنای یکسان بودن کامل این دو سنت نیست، بلکه نشان‌دهندهٔ هم‌پوشانی‌های مفهومی در بسترهای فرهنگی متفاوت است.

به خواندن ادامه دهید

قبلیبعدی